مامان می گفت:" وقتی تو اون راهی، رو به روت حرم عباسه و پشت سر ثارالله، یک چشمت به پشت سره و یک چشم به رو به رو. اسمش دو دلیه. نمی تونی بزی از این ور، دلت هم همش هوای اون طرف رو داره."
می گفت:" به محض این که بیرون میای دلت تنگ می شه و دلتنگیش می مونه تا بار بعد که برگردی. همینه که هرکسی یه بار می ره، باز هم سال بعد می خواد راهی بشه."
خ.حافظ. در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
هیچی سخت تر از دیدن اشک هاشون نیست، وقتی که هیچ کاری ازم برنمیاد.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
شاید که تو دیگر پیدایت نشود که در روزهای من سرک بکشی٬ شاید که دیگر نتوانم از پشت این پنجرهی آبی نگاهت کنم. یادت اما٬ هنوز روشن و گرم٬ عزیزترین دلخوشی لحظههاست.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
و بزرگترین اشتباه من٬ سد راه من٬ آن بود که نتوانستم فراموش کنم. بار عذاب اشتباهاتم همیشه بر دوشم بود. و هروقت که در اتاق خیال مینشستم و برای آینده رویا میبافتم٬ در وهلهی شوقناک آغاز قصههای دشوار٬ تک تک پیش چشمم آمدند و توان قدمهای پیشرو را گرفتند.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
بعضی وبلاگ ها را بسیااار دوست دارم و به همان اندازه، بسیااار، از کامنت هایی که می گیرند متنفرم. بعضی ها در این بلاگستان واقعا حیف شده اند.
برچسب: نگذارید,
نویسنده: ساناز رضایی
امشب تولد مام بزرگ است و من یک هفته است در کانال های تلگرامی فامیل، در حال رایزنی برای غافلگیری تولدانه هستم. و حالا که دایی وسطی رفته کیک بگیرد و زن دایی با قابلمه ی لوبیا پلو و خاله ها با کوچ و بچ در راه آمدنند؛ مام بزرگ دارد تهدیدم می کند که اگر آسیابش را از طبقه ی بالای کابینت نیاورم که همین الان بشیند قاووت درست کند، خودش می رود بالای چهارپایه.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
مورد اول: تا ۱۲ آبان٬ مصلی امام ٬ نمایشگاه مطبوعات به راهه. اگر که رفتید٬ به غرفهی ۱۳۷ ٬ غرفهی چلچلراغ هم سری بزنید. من هم دوشنبه یحتمل از ساعت سه اونجا خواهم بود.
مورد دوم: اگر پنجره مخاطب اصفهانی دارد که مایل به دیدار وبلاگی میباشد٬ کامنت خصوصی بفرمایید لطفا.
برچسب: اطلاعیه,
نویسنده: ساناز رضایی
یک بشقاب گاتا٬ دو لیوان شربت بیدمشک نسترن. جلفا بود آنجا. از دیدار کلیسای وانک برگشته بودیم که لحن و هوایش آمیخته بود به سکون و سکوتی که راه به گذران زمان ندادهبود. بیرون که آمدیم گفتم انگار از یه دنیای جادویی رونده شدیم.
بعدش پناه بردیم آنجا. دو لیوان شربت بیدمشک نسترن که رویش کمی گل خشک بود و یک بشقاب از گاتاهایی که دلشان گرم بود هنوز.
خ.دوستی.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
دوباره به پشت سر نگاه میکند. میخواهد تصویر پل نورانی را بر رود زایندهی خشک ٬ زیر نور لطیف قرص کامل ماه که میدرخشد در پهنهی آسمان تیرهی نیمهابری٬ به جانش حک کند.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی